به همین سادگی
شعر و ترانه نگار داستان پور
پیوسته بی کلک و بی ماوا بی مقصد و بی پروا ! بر سایه های بلند جسم هامان . تنها در این اندیشه بودیم : جایی که می رویم ٬ آنجاست که باید بود . ما چشم هامان را از ترس پیوسته می بستیم ... ما روی آبهای سرخ یک دریا بر زندگانی تکیه زده بودیم . آنگاه قرص ماه آبها را بلعید ... موج ها را شکافت ... رنگ ها را شکست ... بر خشکیِ زمین جا مانده بود تنها بی سایه ٬ جسم هامان . ما چشمهامان را همواره بسته بودیم ... همواره بسته ... .
پی نوشت : انگار سالهاست به این خانه سر نزده بودم . وقتی آمدم تاریک بود . و چیزی برای روشن کردنش نداشتم . حالا هم که به روز شده ام به یاری نوشته های پیش بوده است . اما ... این هم برای من غنیمتی ست ٬ تا به یاد بیاورم زمان را ٬ که به سرعت می گذرد و ناگهان که به خود می آیی می بینی نزدیک به یک سال است چیزی برای گفتن یا برای روشن کردن خانه ات نداشته ای. اما از همه ی اینها گذشته چیزی که باعث مسرت است زندگی ست . و اینکه این روزها که نبوده ام زندگی جدیدی را آغاز کرده ام و اینکه دیگر تنها نیستم و می دانم که از این جا به بعد با غرور و شوق بیشتری ادامه خواهم داد . چرا که در کنار کسی که دوستش دارم می نویسم . و این آغاز زندگی ست. و ترس سوگندمان بود . و ما عادت داشتيم ، صبح ها دهان پنجره را نشسته بنوشيم . و ما حواسمان به چشمان هم نبود . هميشه جاي پنجه هاي مرگ را روي گردنهاي بلندمان پنهان كنيم . و ما ترس بوديم و ترس بوي چرك بوي اشك بوي خون مي داد ... و ما براي لذت مرگ به ترسهامان قسم مي خورديم . و قسم هامان اما هميشه راست بود و درست . (23/بهمن/89) پ ن : به قول زهره ي عزيز ، تابستان ها فصل تئاتر است و زمستان ها فصل شعر . شعرم كه نمي آيد . اين روزها داريم شبيه كلاغها مي شويم ... دسته جمعي ! لازم به تکرار و فرضیه سازی نیست من بی تو چشمامم غریبه می دونم تنها یه تصویر تاریک موهومم روزای پی در پی ٬ زنجیر تکراره هر لحظه هستی مو ٬ در حال انکاره ( فلسفی ی نیستی ٬ قانون اجباری زندگی بی تو ٬ یعنی خود آزاری ) ویروس تنهایی بدجوری واگیره حس می کنم دستات ٬ از دست من میره شک می کنم ٬ ذهنم ٬ سفسطه می سازه حتی خدا بی تو معناشو می بازه منطق نیار عشقم ٬ چیزی نگو جونم دارم بزرگ میشم ؟! شاید ! نمی دونم ( فلسفه ی نیستی ٬ قانون اجباری زندگی بی تو یعنی خود آزاری ) ترسيده بودم من ... ! خانه را بدنبالِ عطر وحشت هاي من كه بوي تندِ گريز و شك مي داد زير و رو مي كرد ... بالشهاي عرق كرده ي سرخ سيگارهاي نيم كشيده ي خاموش و كاغذهاي تب آلودِ برهنه را بوييده بود ...! ترسيده بودم من ... ! زيرِ آوارِ جسمِ قوز كرده ام چشم هاي حريصش را ... مجسم كرده بودم ! پنجره ها باز مانده بود و شب آرام به خانه خزيده بود ! انگار باور كرده بودم شب كه دوباره بوَزد مست خواهم شد ... و كنجِ خانه ي تنهايي ام ، روي زميني به مساحتِ ترس به خواب خواهم رفت ! و پنجه هاي فريبنده ي زندگي شانه هاي مرا لمس خواهد كرد ... . ترسيده بودم من و ترس خوابِ شبانه ي من بود ... ترسيده بودم و باز آن شب پنجره ها باز مانده بود ... ! ... پنجره ها ... پنجره ها ! هميشه كسي پنجره ها را باز مي گذارد ! هميشه كسي پنجره ها را به آغوشِ شبانه ي ترس هاي من مي كشاند ! ... ترسيده بودم من ! و باز ، كه روي آوارِ جسمِ قوز كرده ام به خواب رفتم ، پنجه هاي او شانه هاي مرا لمس كرده بود ... . 24/فروردين/90
پ . ن : دوست عزیزم خانم ساناز صفایی کارگاه ادبیاتی تشکیل داده اند که می توانید حضور داشته باشید و ... برای اطلاع بیشتر به وبلاگشون مراجعه کنید .

