تبليغاتX
به همین سادگی


























به همین سادگی

شعر و ترانه نگار داستان پور

ما روی آبها شناور بودیم

پیوسته

بی کلک و بی ماوا

بی مقصد و بی پروا !

بر سایه های بلند جسم هامان .

تنها در این اندیشه بودیم :

جایی که می رویم ٬ آنجاست که باید بود .

ما چشم هامان را از ترس

پیوسته می بستیم ...

ما روی آبهای سرخ یک دریا

بر زندگانی تکیه زده بودیم .

آنگاه قرص ماه

آبها را بلعید ...

موج ها را شکافت ...

رنگ ها را شکست ...

بر خشکیِ زمین

جا مانده بود تنها

بی سایه ٬ جسم هامان .

ما چشمهامان را همواره بسته بودیم ...

همواره بسته ... .


پی نوشت : انگار سالهاست به این خانه سر نزده بودم .

وقتی آمدم تاریک بود . و چیزی برای روشن کردنش نداشتم .

حالا هم که به روز شده ام به یاری نوشته های پیش بوده است .

اما ...

این هم برای من غنیمتی ست ٬ تا به یاد بیاورم زمان را ٬ که به سرعت می گذرد و ناگهان که به خود می آیی می بینی نزدیک به یک سال است چیزی برای گفتن یا برای روشن کردن خانه ات نداشته ای.

اما از همه ی اینها گذشته چیزی که باعث مسرت است زندگی ست . و اینکه این روزها که نبوده ام زندگی جدیدی را آغاز کرده ام و اینکه دیگر تنها نیستم و می دانم که از این جا به بعد با غرور و شوق بیشتری ادامه خواهم داد . چرا که در کنار کسی که دوستش دارم می نویسم . و این آغاز زندگی ست.

 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:4 توسط نگار.داستان پور| |

...

و ترس سوگندمان بود .

و ما عادت داشتيم ،

صبح ها

دهان پنجره را نشسته بنوشيم .

و ما حواسمان به چشمان هم نبود .

هميشه جاي پنجه هاي مرگ را

روي گردنهاي بلندمان پنهان كنيم .

و ما ترس بوديم و ترس بوي چرك

بوي اشك

بوي خون مي داد ...

و ما براي لذت مرگ

به ترسهامان قسم مي خورديم .

و قسم هامان اما

هميشه راست بود و درست .

(23/بهمن/89)


پ ن : به قول زهره ي عزيز ، تابستان ها فصل تئاتر است و زمستان ها فصل شعر .

شعرم كه نمي آيد . اين روزها داريم شبيه كلاغها مي شويم ... دسته جمعي !


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 17:3 توسط نگار.داستان پور| |

منطق نیار بازم ٬ این دیگه بازی نیست

لازم به تکرار و فرضیه سازی نیست

من بی تو چشمامم غریبه می دونم

تنها یه تصویر تاریک موهومم

روزای پی در پی ٬ زنجیر تکراره

هر لحظه هستی مو ٬ در حال انکاره

( فلسفی ی نیستی ٬ قانون اجباری

زندگی بی تو ٬ یعنی خود آزاری )

ویروس تنهایی بدجوری واگیره

حس می کنم دستات ٬ از دست من میره

شک می کنم ٬ ذهنم ٬ سفسطه می سازه

حتی خدا بی تو معناشو می بازه

منطق نیار عشقم ٬ چیزی نگو جونم

دارم بزرگ میشم ؟! شاید ! نمی دونم

( فلسفه ی نیستی ٬ قانون اجباری

زندگی بی تو یعنی خود آزاری )

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 17:47 توسط نگار.داستان پور| |

 

ترسيده بودم من ... !

         خانه را بدنبالِ عطر وحشت هاي من

كه بوي تندِ گريز و شك مي داد

زير و رو مي كرد ...

بالشهاي عرق كرده ي سرخ

سيگارهاي نيم كشيده ي خاموش

و كاغذهاي تب آلودِ برهنه را

بوييده بود ...!

ترسيده بودم من ... !

زيرِ آوارِ جسمِ قوز كرده ام

چشم هاي حريصش را ... مجسم كرده بودم !

پنجره ها باز مانده بود و شب

آرام به خانه خزيده بود !

انگار باور كرده بودم

شب كه دوباره بوَزد

مست خواهم شد ...

و كنجِ خانه ي تنهايي ام ،

روي زميني به مساحتِ ترس

به خواب خواهم رفت !

و پنجه هاي فريبنده ي زندگي

شانه هاي مرا

لمس خواهد كرد ... .

ترسيده بودم من و ترس

خوابِ شبانه ي من بود ...

ترسيده بودم و باز آن شب

پنجره ها باز مانده بود ... !

... پنجره ها ...

پنجره ها !

هميشه كسي پنجره ها را باز مي گذارد !

هميشه كسي پنجره ها را

به آغوشِ شبانه ي ترس هاي من

مي كشاند !

... ترسيده بودم من !

و باز ، كه روي آوارِ جسمِ قوز كرده ام

به خواب رفتم ،

پنجه هاي او

شانه هاي مرا

        لمس كرده بود ... .

24/فروردين/90


پ . ن : دوست عزیزم خانم ساناز صفایی کارگاه ادبیاتی تشکیل داده اند که می توانید حضور داشته باشید و ... برای اطلاع بیشتر به وبلاگشون مراجعه کنید .

http://sanazsafaee.blogfa.com/

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 10:36 توسط نگار.داستان پور| |