تبليغاتX
به همین سادگی (با یک نگاه تو ! )

با اجازه ی دوستان عزیز هم ترانه به دلایلی ترانه ی آخرم رو از وب برداشتم.با عرض معذرت!

.............................................................................................

باز هم تردید را در چشمان زندگی می خوانم! اینبار چه دروغ تازه ای...!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:8 توسط نگار.داستان پور |


برای نسل های سبزی که می آیند و فریاد را زنده می کنند

هم نفس لحظه رُ دریاب واسه آغاز یه فریاد

خون ِ سبزی که تو دادی می مونه همیشه در یاد

خونه مون اگه قدیمی اگه مرده اگه بی روح

اگه سهم ما سکوته ‌واژه هامون شده اندوه

اگه جای غنچه هامون خالیه واسه همیشه

عزیزم روزای رفته با ترانه زنده می شه

توی مشت هر ترانه زخممون وا می شه از نو

یه روزی پر میشه دنیا از شعارای من و تو

آره با همیم همیشه  دیگه ترسی بین ِ ما نیست

هیچ کسی حریف ِ حکم ِ دشنه های بی صدا نیست

توی تاریکی ِ این سقف  هنوزم ستاره مونده

یه نفر صدای ما رو انگاری به شب رسونده

هم نفس پلکت ُ وا کن چشمات ُ به جاده بنداز

دستام ُ بگیر که با تو  پره از فرصت ِ پرواز

توی مشت هر ترانه زخممون وا می شه از نو

یه روزی پر میشه دنیا از شعارای من و تو

 

شرمنده بخاطر غیبت طولانی! روزگار خسته کننده ایست!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:38 توسط نگار.داستان پور |


شاه غزل سپیدموی زیباروی من!

من در میان آب و اتش ِ چشمهای تو

چیزی عجیب یافتم ،

سررشته ای عمیق و بلند

از عمق نگاههای معصوم تو

تا قعر ناشکیب این دل افسرده ام!

هزار بار چشمهایت را خواندم و راز هیچش را هرگز نفهمیدم

کجا بودی تو

کجا بودی و چرا رسیدی...

آن روز سیه آسمان

با سری به زیر و شانه هایی رو به آسمان ِ بلند زندگانی من .

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:4 توسط نگار.داستان پور |


اگه تو پیشم بودی

قفس ِ همیشه ی من ، یه سکوت ِ دس نخورده

ساعت ِ خسته رو دیوار که واسه همیشه مرده

کاغذای رفته بر باد ، غزلای نانوشته

انگاری نیستی و هیچ کس ، من ُ یادم نیاورده

من یادم رفته که زندون ، یه روزی یه آسمون بود

پر زدن اما همیشه ، بی تو تکرار جنون بود

تو چشام معجزه ی شب ، تو دلت هراس ِ رفتن

هر نگاه ِ ساده ی من ، واسه تو ترانه خون بود

اگه تو پیشم بودی زندگی اینجوری نبود

من بودم تو بودی ُ غصه ی این دوری نبود

روی شیش تا سیم ِ گیتار ، موعد ِ دستای ما بود

پیش آواز تو حتی هرچی سازه بی صدا بود

یاد ِ من رفته که لبهات تن ِ لحظه هامو بوسید

همه ی ثانیه هامون ، از حصار غم رها بود

حالا تو رفتی ُ زندون ، جای موندنی نداره

نبض ِ یخ بسته ی دستام ، نفسام ُ می شماره

از همون لحظه که رفتی ، بغض این حنجره پوسید

فصل ِ خاموشی ِ من شد ، هجرت ِ تلخ ِ ستاره

اگه تو پیشم بودی زندگی اینجوری نبود

من بودم تو بودی ُ غصه ی این دوری نبود

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:3 توسط نگار.داستان پور |


درگذشت هنرمند بزرگ "بیژن ترقی" را به اهالی هنر و آفرینش تسلیت عرض می کنم. روحش شاد.

(سلام.دوستان هم ترانه با عضویت در وبسایت "بنیاد ترانه" می تونن به جمع هنرمندان بپیوندند)

پاسبون دستام ُ وا کن ، تا که دستاش ُ بگیرم

بذار این لحظه ی آخر ، توی آغوشش بمیرم

واسه ما زندگی این بود ، با ترانه قد کشیدن

مث ِ زندونی ، تو واژه ، از حصار ِ تن رهیدن

پاسبون دستای خسته م ، نفسای تازه می خواد

اگه دستام ُ نگیره ، پر می گیرم ، می رم ازیاد

تو می خواستی ما نباشیم ، دل ِ آسمون بگیره

توی این شبا هدر شیم ، تا سیاهی جون بگیره

تو سکوت ِ این خیابون ، هیچ کسی مثل ِ تو بد نیس

می دونم قلب ِ تو سنگه ، معنی ِ عشق ُ بلد نیس

ولی ما یه جای قصه ، می زنیم به سیم آخر

اونجا که شازده نگام ُ ، می کنه دوباره از بَر

هیشکی غیر ِ ما نفهمید معنی ِ ناب ِ بهشت ُ

اون معما که سیاهی ، روی پلک ِ شب نوشت ُ

می دونم کلید ِ زندون ، دستای همین ترانه س

"من دوسِت دارم" همیشه ، واسه ما رمز ِ شبانه س

............................................................................۱۹/۰۱/۸۸

ترانه ی پاسبون رو دیشب نوشتم. هنوز هم ترانه هام رنگ ترانه ی خودم نیست.

دارم سعی می کنم به من نزدیک تر شوم. حالا نوشتن برایم سخت ترین کار زندگی شده.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:7 توسط نگار.داستان پور |


وقتی که عید هم بی بهانه سر می رسد

نازنین من !

من بهار را با تو قسمت می کنم

همواره

گرچه هیچ گاه نه داشته ام و نه داشته است!

اما چیزهایی هم هست که انکارش نمی کنم.

خیالت

خواهشت

و رفتنت...

بهارانه بخند

که این تکیده ی خسته ٬ دل به بوسه ی شیرین تو بسته است.

............................................................برای تو که دوستت می دارم.

امسال ...

نمی گویم چه خواهم کرد. چه خواهم شد.

تو هرجا که می خواهی مرا ببر!

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 20:7 توسط نگار.داستان پور |